تبليغاتX
میدانم که خواهم مرد پس چرا عاشق نباشم

نوشته شده در 87/07/06ساعت 12:56 توسط بی گناه |

 

نوشته شده در 87/06/25ساعت 15:42 توسط بی گناه |
ازم راجع به قانون نیوتن پرسیدن و من گفتم که نمیدونم! ازم راجع به رئیس جمهور ایران پرسیدن که خاتمی یه یا احمدی نژاد و من گفتم که نمیدونم! اما وقتی که ازم پرسیدن کی رو دوست دارم، تنها جوابی که دادم تو بودی!
نوشته شده در 87/06/18ساعت 14:38 توسط بی گناه |

نوشته شده در 87/06/04ساعت 11:33 توسط بی گناه |
http://victim.persiangig.ir/other/25-DeathRequest.jpg
نوشته شده در 87/05/30ساعت 17:45 توسط بی گناه |
The image “http://i26.tinypic.com/ve4phj.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
نوشته شده در 87/05/30ساعت 17:42 توسط بی گناه |
http://i8.tinypic.com/4l79th4.jpg
نوشته شده در 87/05/22ساعت 17:9 توسط بی گناه |

نوشته شده در 87/05/12ساعت 19:40 توسط بی گناه |
http://khodayeeshghii.googlepages.com/lonely.jpg
نوشته شده در 87/05/01ساعت 15:38 توسط بی گناه |

شب اول قبر

اشهد ان الموت حق


وان ناکرا و نکیرا حق

جايگاه تنگ و تاريک که مردگان را در ان مي گذارند :
در حال گذاشتن جسد در قبر روح نظاره گر اين صحنه است ناگهان متوجه مي شود دور جسدش در قبر پر از جانوراني مانند مار و عقرب و ... است که به جسد او حمله مي کنند و مي بيند که اطرافيان با ان جانوران کاري ندارند انگار انان را نمي بينند روح به خاطر علاقه به جسم به داخل قبر رفته تا جانوران را از جسد دورسازد ولي هيچ کاري نمي تواند بکند و اگر اعمال نيکش زياد باشد اعمال نيک شبيه افراد قوي هيکل وارد قبر مي شوند و ان جانوران را دور مي سازند و اگر اعمال نيکش کم باشد عذاب در قبر شروع مي شود چرا که قبر اولين منزل است دري است که به عالم برزخ باز مي شودپس از خاک سپاري جسد روح در کنار ان مي نشيند(ولي در کتابهاي معتبر چنين امده است که روح در قبر به بدن جسد بر مي گرددو در قبر شخص ميت زنده مي شود و سرش نيز به سقف قبر اثابت مي کند و انگاه متوجه مي شود که مرده و در قبر گذاشته شده است) اما در اينجا به خاطر احاديث و کلام خدا در قران که انسان پس از مرگ زنده نمي شود و تا روز قيامت در خاک دفن خواهد بود و در روز قيامت زنده خواهد گرديد(اکتفا مي کنيم) با ترس به اطراف نگاه مي کند عجب جاي تاريک و ترسناکي است سکوت فراوان همه جا را فرا گرفته جانوران و حشراتي به اين طرف و ان طرف مي روند و گاهي به جسد اسيب مي رسانند چه جايگاه وحشتناکي است
چنانچه در بهارالانوار چنين امده است:
اي بندگان خدا بعد از مرگ براي کسي که امرزيده نشود شديدتر از مرگ است از قبر و تنگي و غربت ان بر حذر باشيد همانا قبر در هر روز مي گويد من خانه ي غربتم من خانه ي وحشتم قبر يا باغي از باغهاي بهشت و يا گودالي از گودالهاي جهنم است تا اينکه فرمود همانا زندگي و معيشت سخت که خدا دشمن خود را از ان ترسانده عذاب قبر است همانا در قبر نود و نه مار بزرگ بر کافر مسلط مي شوند و گوشت او را نيش مي زنند قبر منزلگاه وحشتناکي است انجا فقط عقايد و ايمان خاص و خالص به خدا نياز است روح با حالت انتظار و وحشت در کنار جسد نشسته انگار اتفاقي در حال شرف است ناگهان زمين و زمان به لرزه در مي ايد صداي فرياد به گوش مي رسد انگار کسي در حال شکافتن قبر است از گوشه ي قبر دو شخص با هيکلي وحشتناک با چشماني قرمز و پر از اتش با چهره اي خشمگين صورتي سياه موهاي بسيار بلند دهاني مانند دهان شتر دندانهاي زرد و بزرگ گوش و بيني بزرگ و سر بالا لباسهايي کهنه و دستاني تابل زده با ناخن هاي بزرگ وارد قبر مي شوند اين دو مامور خدا به نام نکير و منکر(نکير يعني نکره به معناي زشت و بد هيبت و منکر براي افرادي که منکر خدا و روز جزا بودند) هستند تا از عقايد ميت سوال کنند اگر روح توانست جواب انها را با ياري خداوند بدهد که از اين مرحله و از اين منزل خلاصي يافته و به عالم برزخ رجعت مي کند ولي اگر نتوانست جواب سوالات را بدهد ان دو مامور چنان با خشم و غضب با گرزهاي اتشين بر جسد مي زنند که قبر پر از اتش مي شود و عذاب قبر(فشار قبر) محسوب مي شود و در ميان اين اتش جانوراني مانند مار و عقرب به وجود مي ايند که از دهانشان اتش خارج مي شود و جسد را مي گزند و عذابهاي مختلف ديگرکه در انتظارشان است.
نوشته شده در 87/04/28ساعت 20:34 توسط بی گناه |

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست

 

 

نوشته شده در 87/04/28ساعت 18:13 توسط بی گناه |

نوشته شده در 87/04/28ساعت 17:59 توسط بی گناه |

لحظه های آخر

 

بعضی وقتا از بس دلت تنگ می شه که نمی دونی چیکار کنی حتی دیگه گریه هم چاره ساز نیست

فقط دلت می خوات زل بزنی به یه نقطه و تو خودت غرق بشی  شایدم واقعا آرزو کنی که لحظه بعدی

وجود نداشته باشه . 

تمام وجودم رو ترس گرفته که نکنه آخر خط هستم و خودم خبر ندارم نکنه همه ی این ها یه رویاس که

داره تبدیل می شه به یک کاووس ؟؟؟؟

 

دیگه قلب خستم تحمل این یکی رو نداره ، همون یه بار که  همه چی دست به دست هم دادن تا من به

آخر خط برسم و تا یه قدمی هم رفتم واسم کافی بود و هست و خواهد بود  اما  بازم  خدا با من بود 

اما این بارم می ترسم که ......

نوشته شده در 87/04/27ساعت 17:2 توسط بی گناه |


کاش میشد یادت بیاد

اون شبای بارونی

نوشته شده در 87/04/27ساعت 15:40 توسط بی گناه |
never
نوشته شده در 87/04/25ساعت 16:40 توسط بی گناه |
http://i2.tinypic.com/82axngj.jpg
نوشته شده در 87/04/25ساعت 16:39 توسط بی گناه |
http://victim.persiangig.ir/other/41-waiting.jpg
نوشته شده در 87/04/25ساعت 11:35 توسط بی گناه |
http://www.freewebs.com/jeny-metal/eshgh.gif
نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:41 توسط بی گناه |
KOCHOLO
نوشته شده در 87/04/24ساعت 17:1 توسط بی گناه |
http://www.fijilive.com/ecards/icons/Love.jpg


تاگلی دارم من ، باغی نمی خواهم

 تاگلی دارم من ، هیچ درختی نمی خواهم

 تاگلی دارم من ، هیچ گلی نمی خواهم

این گل ‌ِ قلب من است

  تپش ‌ِ آن جان داد مرا

این گل ‌ِ آبی ‌ِ من

  سرخ تر از لعل ‌ِ تو است

من شب و روز همین گل را

   ز ‌ِ چمن می جویم

من تمام ‌ِ عمرم ، عطر ‌ِ این گل را می بویم

 

نه چنین است که من آن را می بینم

که من این گل را ، به هر آنجا که دلم می خواهد

   به هر آنجا که دلم می خواهد

     به هر آنجا که دلم می خواهد باخودم می بینم

بی خودم هم این گل ، بوی من را دارد

  این گل‌ِ قلب من است

قول دادم به خدا لحظه ای بار ندهم

 حتی خاری ، به آن نزدیک شود

حافظ ‌ِ آن عشق ‌ِ من است

در‌ ِباغ من گلها ، خارشان را می فروشند به باد

 وسپس ناز کنان

 قلبم را ، می سپارند به پای

اما ، آن گل ، که تواند به دلم راه یابد ، همان عشق من ‌ِ است

 که در این تاریکی به وضوح حس می کنمش آن را

 میدانم ، درهمین جا همین ، نزدیکیست

در درون ‌ِ قلبم ، در درون ‌ِ جانم ، بوی آن را ، از همین جا می شنوم

  تقدیم به بهترین گل از گلهای بهشت " گل ِ من "
نوشته شده در 87/04/24ساعت 16:14 توسط بی گناه |
°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_______________
~~~~/____________________\~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........

گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............

گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده !! "
نوشته شده در 86/03/09ساعت 22:7 توسط بی گناه |

بي تو ، کتایون شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان آرام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :

ازين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينة عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ، كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :

 حذر از عشق ؟

 ندانم

سفر از پيش تو ؟

هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !

بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

نوشته شده در 86/03/09ساعت 22:2 توسط بی گناه |
http://farm1.static.flickr.com/58/220279254_17c20cbec5.jpg

گفتمش: دل مي خواهي !؟

پرسيد چند؟!

      گفتمش :دل مال تو ،تنها بخند.

      خنده كرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود

 دل زدستش روي خاك افتاده بود

 جاي پايش رويه دل جا مانده بود

نوشته شده در 86/03/09ساعت 21:16 توسط بی گناه |

تمام ناتمام من با تو تمام میشود

کتایون عزیزم.

نوشته شده در 86/03/09ساعت 21:10 توسط بی گناه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

eshgamkaty

بی گناه

eshgamkaty

http://eshgamkaty.blogfa.com

میدانم که خواهم مرد پس چرا عاشق نباشم

میدانم که خواهم مرد پس چرا عاشق نباشم

میدانم که خواهم مرد پس چرا عاشق نباشم

اوج خواهم گرفت ودور خواهم شد

جسمم میماند اما روحم...در اوج آسمانهاست

پرواز چه زیباست

آسمان نیلگون زمین سبز

ای زمینیها پرواز را به خاطر بسپارید

روح من خواهان رفتن است

اما جسمم قفسیست برای روحم

سالهاست زندانی جسمم هستم ای جسم...

رهایم کن... از بند اسارت رهایم کن...

(کتایون)
به کدامین گناه مجازاتم میکنی؟.......... کتایون....؟

میدانم که خواهم مرد پس چرا عاشق نباشم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog