

اشهد ان الموت حق
وان ناکرا و نکیرا حق![]()
نوشته شده در 87/04/28ساعت 20:34 توسط بی گناه
|

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست ![]()
نوشته شده در 87/04/28ساعت 18:13 توسط بی گناه
|


بعضی وقتا از بس دلت تنگ می شه که نمی دونی چیکار کنی حتی دیگه گریه هم چاره ساز نیست
فقط دلت می خوات زل بزنی به یه نقطه و تو خودت غرق بشی شایدم واقعا آرزو کنی که لحظه بعدی
وجود نداشته باشه .
تمام وجودم رو ترس گرفته که نکنه آخر خط هستم و خودم خبر ندارم نکنه همه ی این ها یه رویاس که
داره تبدیل می شه به یک کاووس ؟؟؟؟
دیگه قلب خستم تحمل این یکی رو نداره ، همون یه بار که همه چی دست به دست هم دادن تا من به
آخر خط برسم و تا یه قدمی هم رفتم واسم کافی بود و هست و خواهد بود اما بازم خدا با من بود
اما این بارم می ترسم که ......
نوشته شده در 87/04/27ساعت 17:2 توسط بی گناه
|

تاگلی دارم من ، باغی نمی خواهم
تاگلی دارم من ، هیچ درختی نمی خواهم
تاگلی دارم من ، هیچ گلی نمی خواهم
این گل ِ قلب من است
تپش ِ آن جان داد مرا
این گل ِ آبی ِ من
سرخ تر از لعل ِ تو است
من شب و روز همین گل را
ز ِ چمن می جویم
من تمام ِ عمرم ، عطر ِ این گل را می بویم
نه چنین است که من آن را می بینم
که من این گل را ، به هر آنجا که دلم می خواهد
به هر آنجا که دلم می خواهد
به هر آنجا که دلم می خواهد باخودم می بینم
بی خودم هم این گل ، بوی من را دارد
این گلِ قلب من است
قول دادم به خدا لحظه ای بار ندهم
حتی خاری ، به آن نزدیک شود
حافظ ِ آن عشق ِ من است
در ِباغ من گلها ، خارشان را می فروشند به باد
وسپس ناز کنان
قلبم را ، می سپارند به پای
اما ، آن گل ، که تواند به دلم راه یابد ، همان عشق من ِ است
که در این تاریکی به وضوح حس می کنمش آن را
میدانم ، درهمین جا همین ، نزدیکیست
در درون ِ قلبم ، در درون ِ جانم ، بوی آن را ، از همین جا می شنوم
نوشته شده در 87/04/24ساعت 16:14 توسط بی گناه
|

نوشته شده در 86/03/09ساعت 22:7 توسط بی گناه
|

بي تو ، کتایون شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
نوشته شده در 86/03/09ساعت 22:2 توسط بی گناه
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |